We have upgraded our system to latest version of MyBB. We are very sorry for the downtime ! Read More.
Advertise Here | Remove Ads

زنده گی
  • 0 Vote(s) - 0 Average
Thread Closed 


زنده گی
1
گاه نوشت های دوستی نازنین به زبان شیرین فارسی



2
میدانستم وقتش است. نزدیک رسیدنشان بود؛مثل غریبه های مسافر سوار بر درشکه ای از دور با چمدان چوبی سنگین قرمزی که لبه اش گیر می کرد به چرخ و بی خیال برای خودش تلق و تلوق می کرد؛ نزدیکی های دروازه شهرم بودند. این را خوب میدانستم. حسش میکردم. از کجا؟
از همان جا که ساقه ترد نعنا را گذاشته بودم توی لیوان کهنه ای و جوانه زده بود،بی آنکه به باور من احتیاجی داشته باشد...
یال های اسب های خسته را میتکانم؛دست احساس استخوانیم را که چمدان قرمز را محکم بغل گرفته می گیرم و توی دلم هزار موجود فسقلی وول میخورند
..وقت دوباره نوشتن است،نوشتن و نوشتن از زنده گی.
موژان. یکم شهریورماه 1395






Forum Jump:


Users browsing this thread:
1 Guest(s)

Advertise Here | Remove Ads